باربدباربد، تا این لحظه: 15 سال و 13 روز سن داره

پسرم باربد

دومين سال تولد باربد

سلام امروز 20 مهر 92 دومين سال تولد پسرم باربد امسال براي تولدش تصميم گرفتيم يه مهموني خانوادگي با حضور خاله ها و دايي و مادربزرگ من و خانواده پدرش بگيريم روز جمعه همه رو براي ناهار دعوت كرديم و به همه هم ياداوري كردم كه مهموني نه تولد روز چهارشنبه كلي خريد كردم و روز پنج شنبه رفتيم طالقان هوا هم سرد بود غذا ها رو اماده كرديم جمعه صبح  همه چي اماده بود زن دايي و عمه عاطفه باربد كلي كمك كردند خداروشكر همه مهمونا اومدند بعد از ناهار كيك را اورديم و شمع تولدش رو روشن كرديم فيافه باربد از ديدن اين همه ادمايي كه دوستشون داره و كيك با شمع روشن ديدني بود خيلي ذوق داشت همه براش دست زدن و شعر تولد مبارك رو خوندن با اينكه گفته بودم تولد نيست ...
20 مهر 1392

دو كلمه اي هاي باربد

امروز كه دارم اين مطلب و مي نويسم هفت روز از ماه رمضان گذشته و چون ماماني باربد رفته طالقان مجبور شديم كه دو روز اول اين هفته رو بذاريمش كرج خونه بابابزرگ و خودمون رفت و آمد كنيم براي من خيلي سخت بود كه از كرج بيام سركار و دوباره برگردم ولي به آقا باربد خيلي خوش مي گذشت تو خونه عمه هاش  عزيز و بابابزرگش حسابي لوسش مي كشيدن و اونم هركاري دلش ميخواست ميكرد بعد از ظهرها هم كه من و باباش و عموهاش هم مي رفتيم خونه كه ديگه هيچي نمي دونست جواب كيو بده ............ تو اين چند روز هم خونه خاله ناهيد مثل ماه رمضان پارسال كه اومجا ميموند كلي با نسيم و عمو كيومرث و خاله ناهيد خوش ميگذرونه  ولي از همه مهمتر اينه كه تو اين مدت حرف زدنش پي...
20 مرداد 1392

ماه رمضان 92

امسال ماه رمضان براي من خيلي سخت بود ولي به باربدخان خيلي خوش گذشت چون همش در حال گشت و گذار بود. دو روز اول هفته خونه بابابزرگش كرج و دو روز هم خونه خاله ناهيد و در نهايت روز چهارشنبه با بابا تا ظهر تا من از سر كار بيام. دو هفته اين روال ادامه داشت تا اينكه هفته سوم رفتيم طالقان و دوتايي يك هفته مونديم. خيلي خوش گذشت روزا اب بازي ظهرا شيطوني تو مسجد بعدازظهرا بازي هفته چهارم هم دو روز كرج و دو روز تهران و دوباره چهار روز رفتيم طالقان و تا عيد فطر مونديم و اينبار حسابي خوش گذشت چون همه دور هم بوديم و شكر خدا همه شاد و خندان........ تو اين مدت كه باربد جونم خونه بابابزرگ بود حرف زدنش خيلي بهتر شده همه كلمات رو ...
20 مرداد 1392

آبانماه 91

پسر عزيزم معروف شده به "حادثه ساز".... اصلن نميشه يه لحظه تنهاش گذاشت چون معلوم نيست چه خسارتي به بار مياره پنج شنبه فقط يه لحظه تنهاش گذاشتم چند منظوره رو ريخت رو فرش دستباف ابريشمي مامان و كلي خرج گذاشت رو دست بابا ولي به قول بابا فداي سرش... ديروز جمعه هم خاله سيما و بچه هاش به خاطر اون اومدند خونمون و كلي باهاش بازي كردن و آخر سر هم در حاليكه داشتند از حال مي رفتند (از بس كه با اين فسقلي بازي كرده بودن) رفتند ولي باربد همچنان پر انرژي اونا را با چشمك و باي باي بدرقه كرد.. كلا هفته پيش براي مامان سخت گذشت چون اقا به خاطر دندون دراوردن مدام پ ي پ ي مي كرد و بيچاره مامان هي بايد اونو مي شست تازه نتونست عروسي دوستش نيلوفر جون...
29 تير 1392

آذر 91 اولین قدمهای پسرکم

از اولين روز اين ماه باربد كوچولوي من شروع به راه رفتن كرد.. منتهي با ترس ... من و بابا حميد كلي تشويقش مي كنيم و مدام به سمت همديگه مي فرستيمش آخر هفته پيش باربد تقريبا تمام فاميلش و ديد.. پنجشنبه تا جمعه طالقان..جمعه هشتگرد و گوهر دشت و تا شنبه هم فرديس ... خلاصه سرش خيلي شلوغ بود و كلي بهش خوش گذشت.. عزيزم اميدوارم هميشه خوش باشي تو اين ماه يه روز من و باربد براي ديدن كسري و بردن كادوي تولدش رفتيم خونشون مامان بزرگ كسري بهش ماشين شار‍‍ژي كادو داده بود كه خيلي قشنگ و جذاب بود .......به محض ورود ما بعد از اينكه باربد همه جا رو خوب وارسي كرد چشمش افتاد به ماشين .......برق از سرش پريد وقتي سوارش كردم همش داشت ماشين وارس...
29 تير 1392

دی ماه 91

پسرم تو این روزا به خوبی راه میره، از زمین راحت پا میشه و تند تند راه میره خیلی دوست داره که اشیا رو از جاشون بلند کنه دیشب خیلی جالب بود بابش ارزو داشت خودش یه روزی از اتاقی که توش خوابیده راه بره و بیاد بیرون، دیشب خوابونده بودمش وقتی صدای دایش شنید از خواب بیدار شده بود یه دفعه دیدیم در رو باز کرده داره به ما نگاه میکنه... کلماتی مثل بابا،دد، آب، شیر، ماما را خیلی می گه ، بقیه حرفایی رو که می شنوه هم مثل طوطی تکرار میکنه.. یادم رفت بگم پسر کوچولوی من یاد گرفته بوس کنه وقتی بهش می گم مامان و بوس کنه لبش می چسبونه به صورتم و اب دهنیش می کنه، خیلی دوست دارم... وقتی میخواد بره حموم مدام میگه حمو حمو..عاشق حموم خیلی دوست داره غ...
29 تير 1392

فرهنگ لغت نامه باربد

اَژيـــــــــــــــــــــــــيييين : از اين    بابا مامان آب : كه به بهونه آب دادن بغلش كنيم كه ديگه نياد پايين   چَخ : چرخ هــــــــام : خوراكي بديد كَش : كفش سَت : ساعت اين شيه : اين چيه ؟ هماما : هواپيما   يه روز از همون روزا دوست مامان با پسرش كسري كه دو هفته از باربد كوچكتره اومدن خونه ما البته اون موقع كسري خوب راه مي رفت ولي باربد هنوز نمي تونست راه بره و با تعجب به كسري نگاه ميكرد گاهي هم براي كسري كه همش داشت بدو بدو ميكرد جفت پا مينداخت و اونو ميزد زمين...تو خونه وضعيت عجيبي بود دنبال هم ميكردن و به هرچيزي و هر جايي سر ميزدن..كشوهاي اشپزخونه حا...
29 تير 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به پسرم باربد می باشد