باربدباربد، تا این لحظه: 15 سال و 12 روز سن داره

پسرم باربد

باربد 20 ماهه

1392/3/20 10:36
نویسنده : مريم
249 بازدید
اشتراک گذاری

پسرم باربد امروز 20 ماهگيت تموم ميشه و وارد ماه جديد ميشي و من خوشحالم. خوشحالم از حرفاي جديدي كه ميزني از كاراي جديدي كه ياد گرفتي و از اين همه سرزنده و شاد بودنت از اين همه كنجكاوي و از اين همه انرژي كه داري و خدا رو شكر مي كنم به اندازه هر نفسي كه مي كشي........

بعضي موقع ها نگرانتم به خاطر شيطنت هات به خاطر كنجكاوي هات نگرانم كه از بلندي بالا نري چيزي دهنت نذاري و .......

خدارو شكر مي كنم به خاطر وجود مادرم كه داره به خوبي از تو نگهداري مي كنه من با خيال راحت ميام سر كار و بعداز ظهر تو رو مثل گل به من تحويل ميده، و فقط من ميدونم كه چه كار سخت و بزرگي مي كنه دنبال باربد دويدن و نگهداريش خيلي سخته بنده خدا با چه عشقي هم اين كارو مي كنه

آقا باربد 8 روز بيشتر مهدكودك نرفت اونم نيمه وقت از وقتي مريض شد ديگه مامانم نذاشت بره خودش هم اصلا دوست نداره كه بره البته معلومه كه چرا چون خونه مامانيش آزاد و راحت هر كاري دلش بخواد مي كنه  و 2 ساعت هم ميره پارك و گردش و براي خودش كيف مي كنه......

وقتي مريض شد يكبار آمپول زد بعد از گذشت بيش از يكماه هنوز يادش نرفته گاهي كه يادش مياد ميگه آمپون و ما بايد جاي آمپولش و فوري بوس كنيم ... و اونم با دست خودش دوباره امپول ميزنه..

 چند روز تعطيلات خرداد رفتيم طالقان كلي خوش گذشت براي باربد همه چيز ايده آل و مطابق ميلش بود از دلر عمو باقر گرفته تا موتور عمو موسي و ماشين شارژي هليا و اردك هاي حسام  و كباب درست كردن داييش

 و ......بعدش هم ديدن گاو و سگ و گربه و زنبور و ..

خلاصه اينكه باربد الان يك ماجراجوي حسابيه براي خودش براي ديدن چيزاي جديد خيلي راحت از ما جدا ميشه و با ديگران ميره تو طالقون كه بوديم يك خانواده غريبه رو ديد كه بادبادك بازي مي كردند نيم ساعت باهاشون بازي ميمرد و اونا رو راهنمايي ميكرد كه چطور بادبادك هوا كنند خلاصه اونا ميخواستند برند و با گريه ازشون جدا شد

عاشق بازي با بچه هاي بزرگتر از خودش و خيلي راحت باهاشون دوست ميشه انگار كه خيلي وقته ميشناسشون

بزرگترين علاقمندي هاش در حال حاضر دلر و كباب درست كردن و به تنها چيزي كه علاقه نداره تلويزيونه اگه ما رو خيلي سرگرم ديدنش ببينه ميره خيلي راحت خاموشش ميكنه

تمام ابزار ها رو ميشناسه ، آچار انبردست پيچ و...

عاشق اينه كه كسي رو در حال تعمير چيزي ببينه و تا چند روز اداش در بياره كلا مكانيك و فنيه.....

از فضولي هاش تو خونه كه ديگه داغونم تمام كابينت ها و كشوي آشپزخونه رو در مدت چند دقيقه خالي ميكنه و به اتاق ها منتقل مي كنه

جديدا آب بازي ياد گرفته ميره حموم تموم جونش و خيس مي كنه و مياد Soaking

از خوردني هاي مورد علاقش بستني (پتنيييي)كه تا سه تا تو روز ركورد داره از غذا ها هم ماكاروني (مااوني) كتلت و كوكو (كوفو) و سيب زميني سرخ كرده يا به قول خودش سيمني نبات (نمات) و شكلات (شوكو) به مقدار فراوان

از اقوام عاشق به ترتيب دايشه (دا) بعد ماماني زن داييش (زن ن ن) عمه بابابزرگ عموهاش و عزيزيش بعد مامان و باباش هم كه هميشه هستند بعد خاله ها و شوهر خاله هاي مامانش هم دوست داره به خصوص عمو كيومرث و عمو مرتضي (متضا كه تار ميزنه) عمو باقر (بقر كه دلر ميزنه) ناخيد و نسيم و ..

خدار رو شكر الان حدود 3 هفته ميشه كه ديگه شب شير نمي خوره فقط بعضي وقتا نصفه شب گشنش ميشه و هوس بيسكوييت ميكنه اونم ميخواد با آب خيس كنه و بعد بخوره بعد از اينكه سير بشه و كلي هم حرف بزنه راحت ميگيره ميخوابه

يادم نميره اولين شبي كه تا صبح يكسره خوابيد 8 خرداد بود شبي كه من منتظرش بودم چون سر شير خوردن شباش خيلي اذيت ميشدم خداروشكر كه ترك كرد

خدايا شكرت ميكنم به خاطر باربدم از اينكه باهوش و باشعور و سالمه ازت ممنونم و از اين عشق مادارانه اي كه من دادي تا خيلي راحت از پس خستگي بربيام و شاد باشم  

 تو عكس زير باربد تازه از خواب بيدار شده و فهميده كه اومده باغ و هنوز مغزش  آپلود نشده...

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (1)

خاله نيلوفر
20 خرداد 92 11:35
باربد قشنگم اگه بدوني چقدر دلم برات تنگ شده ، 6 ماهي هست كه نديدمت و مامان مريم هميشه از شيطنتات و حرفاي جديدي كه ياد گرفتي ميگه و من ضعف ميكم و اصلاً باورم نميشه، الانم ديگه مردي شدي واسه خودت. اميدوارم هميشه سلامت و خندون باشي خاله جون


niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به پسرم باربد می باشد